
|
تاريخ خبر: ادب عرفاني در روزگار مدرن
گفتگو با سيد عبدالحميد ضيائي
![]() |
|
اشاره: سيد عبدالحميد ضيائي دانشآموخته ادبيات فارسي و فلسفه است و كتابهايي نيز در زمينه فرهنگ، ادبيات و فلسفه نگاشته است. او اكنون در هندوستان به سر ميبرد و كارهاي پژوهشي و ادبي خويش را در آن سرزمين دنبال ميكند و همچنين مسئوليت خانه فرهنگ ايران در دهلي نو را بر عهده دارد. او در اين گفتگو از ادبيات عرفاني در روزگار مدرن سخن گفته است. *** ادبيات کهن ايران و چهرههاي برجسته فرهنگي و ادبي قديم ايران، از آغاز مشروطه به بعد، گاهي مورد بيمهري و نقدهاي به دور از انصاف قرار گرفته است، ميخواستم ابتدا در اين باره صحبت کنيد و اينکه چرا چنين رويکردي به ادبيات قديم ايران شکل گرفت؟ آيا براي نوگرايي و نوسازي ناديده انگاشتن ميراث گذشتگان گريزناپذير است يا نقص اصلي در نگاه ما به گذشته است؟ طبيعي است که در جريان هر دگرگشت يا انقلاب ادبي يا علمي، ناخواسته برخي از ميراثهاي پيشين نيز مورد ستم يا نقد بيرحمانه و غير منصفانه واقع ميشود. به همين دليل، داوري درباره خوب يا بد بودن اين ستمِ ناگزير، قدري مشکل است. ادبيات کلاسيک، در غياب ساير رسانهها از قبيل سينما، تلويزيون، مطبوعات و... مهمترين رسانه فرهنگي ايران به شمار ميرفت. از طرف ديگر، ادبيات در ايران محملي براي انتقال انديشههاي فلسفي و کلامي نيز محسوب ميشد. در بسياري از اوقات، فيلسوفان و انديشمندان به خاطر هراس از تکفير و گزند مخالفان، بر تن انديشههاي خود لباسي حرير گون از جنس شعر و تمثيل ميپوشاندند. شعر به جهت وجود عواطف و تخيلات،کمتر مورد داوري فکري واقع ميشد و بدين طريق فيلسوفان ميتوانستند انديشههاي خود را به مخاطبان منتقل کنند. اينها فقط بخشي از کارکرد ادبيات فارسي است ولي مشکلاتي جدي هم وجود داشت. بخصوص اينکه پيش از انقلاب مشروطه، ادبيات فارسي، هم توسط بسياري از شاعران دوره بازگشت و هم برخي از افراطگرايان سبک هندي به انحطاط کشيده شد و انواع و اقسام بازيهاي زباني و بازي با الفاظ و تقليد و تکرار و تقيّد و.... دامنگير شعر و نثر شده بود. اينها از نظر منتقدان خيلي قابل تحمل نبود و ضرورتي براي تداوم آن احساس نميشد. اگرچه همان طور که شما هم اشاره کرديد، برخي افراطها در نقد ميراث کهن فارسي صورت گرفت، ولي اين افراط و تفريطها در ابتداي هر جنبش علمي و ادبي امري طبيعي است. يکي از مهمترين موضوعهاي فرهنگ و ادبيات گذشته ايران، عرفان و ادبيات عرفاني است. آيا آموزههاي عرفاني (متعلق به جهان سنت) ميتوانند به کار انسان در جهان امروز بيايند؟ گمان نميکنم که عرفان ايراني، يک هسته معنايي بسيط باشد که بتوان آن را به شکل فلهاي و کلي ديد، يا مورد پذيرش و انکار قرار داد. جنبهها و ابعاد گوناگون عرفان ايراني از حيث نحوه خاص ادراک جهان و تفسير انسان، از حيث نهضت پايداري ايرانيان مسلمان در برابر تعصب و جهل و جور زمانه، از جهت ارتقاي پايگاه و جايگاه زبان و هنر، و همين طور نوع خاصي از نگاه هنري و ناب به حقيقت و اديان و مذاهب عالم را ميتوان به تفصيل بررسي و ارزيابي کرد. خيلي مزاياي مهم ديگر هم در عرفان ايراني هست که مجال پرداختن به آنها نيست. اما از طرف ديگر برخي از نقاط و نکات دل آزار و تاريک هم در عرفان ايراني ديده ميشود که مخاطب را از نقد و نفي آن نقاط ناگزير ميکند. به عنوان نمونه، يک جور نگاه سياه و سفيد به مقولههاي مختلف و افراط در نفرين يا آفرين بيدليل نسبت به موضوعات خاص، عرفان ايراني را خدشهپذير کرده است. برخي از عارفان ما، گاهي چندان به «عيب» ميپرداختهاند که از هنرهايش غفلت کردهاند! يا آنقدر افسون زده و مفتون شيريني و هنرهاي آن شده که به کلي عيبهايش را فراموش کردهاند! و گهگاه در داوريهاي عارفان ما مفاد اين بيت حافظ مراعات نشده که: عيب ميجمله بگفتي هنرش نيز بگوي نفي حکمت مکن از بهر دل عامي چند مثلاً رويکردي که عارفان ما نسبت به نقد «عقل جزوي» داشتهاند، حقيقتاً بيرويه، نامنصفانه و تکراري است و البته ضربههاي جبرانناپذيري هم بر پيکر اخلاق و ادب توسعه در کشور ما وارد کرده است. همين افراط و تفريط را امروزه ميبينيم که نسبت به خود پديده عرفان دارد اعمال ميشود. برخي از منتقدان، عرفان را تنها يا مهمترين عامل انحطاط و عقب ماندگي کشور يا انحراف در شريعت شمرده و با يکسان انگاشتن عرفان با تصوف و يک کاسه کردن درويش و عارف و صوفي خرقه پوش و...، حساب همه را يکجا رسيده و خط بطلان بر همه کشيدهاند. از سوي ديگر، گروه ديگري هم هستند که هم ريشه و بنياد تمام خيرها و خوبيهاي تفکر شرق و غرب را در عرفان ايراني ـ اسلامي ميجويند و ميدانند و هم در برابر هر نقدي گردن ميافرازند و منتقدان را به تهمتهاي مختلف مينوازند. در پاسخ سؤال شما هم بايد عرض کنم که بله،آموزههاي عرفاني، براي انسان مدرن، کارآمد و ارزشمند هستند، اما چند تبصره در اين ميان وجود دارد: يکي اينکه عرفان، يک روش دروني در ارتباط با جهان هستي است و افراد ديگر جز با تکرار تجربههاي شخصي آن عارف هرگز نميتوانند راهي به آن تجربه بگشايند. اين تجربه امري کاملا شخصي و دروني است که ميوه تجارب يک سالک در حال و هواي خاص ذهني و روحي و رواني اوست. نکته مهمي که ميخواهم بر آن تأکيد کنم اين است که اين تجربه شخصي دروني ذهني، هرگز نميتواند و نبايد قاعده رفتار جمعي و مبنا و معيار عمل عمومي قرار بگيرد. بر اساس قواعد بازي در روزگار مدرن، نميتوانيم و نبايد از اين تجارب شخصي، قانوني عام براي تعيين قلمرو منش و رفتار و انديشههاي ديگران بتراشيم. عارفان ما علي رغم فضيلتها و امتيازات ارجمندي که داشتهاند و بر کسي پوشيده نيست، متاسفانه در شناخت طاقت و وسع آدميان ـ که بيش از هشتاد درصدشان را طبقه متوسط تشکيل ميدهد ـ چندان به راه صواب نرفتهاند. عارفان توقع داشتند که «حد تقرير» مخاطبان متوسط الفکر، «شرح آرزومندي» آنان را شامل شود و انديشههاي فراعقلي و ظاهراً نامنطقي آنان مورد اقبال و فهم عمومي قرار گيرد. اين انصافاً توقع بيجايي بود. از باب «من لم يذق لم يدر» يا همان بيت معروف: «پرسيد يکي که: عاشقي چيست؟/ گفتا که چو ما شوي بداني.» عارفان ما نبايد از ديگر اقشار توقع درک جامع ميداشتند و البته عکسالعمل و واکنش افراطي عارفان ما هم به شکل رد و طرد عقل جزوي (به معني همين عقل استدلاگر حسابگر جزوي) خودش را نشان داد. حتي کار به دشنام دادن به فلسفه هم کشيده شد و به خصوص در آثار عطار و مولانا، فيلسوفان با همين تهمت مورد مرحمت و نوازش واقع شدند! البته بايد انصاف داد که عارفان در قياس با ديگر احزاب کلامي و عقيدتي، بردباري و تساهل بيشتري از خود نشان دادهاند و همين نکته از مزايا و درسهاي آموزنده در حلقه انس عارفان است. قانون، حاکميت، دانش و به طور کلي عموم بنيانهاي فرهنگي هر کشوري در روزگار مدرن بر اساس حد مشترک درک و فهم انسانها بنا شده و همين خصلت «دريافت و فهم عمومي از قوانين» باعث شده که اينها مبناي عمل اجتماعي واقع شوند، در حالي که عرفان سرشار از حرفهاي عجيب و غريب ارزشمند و در عين حال، بيدليل است که عمل به مجموعه آنها شيرازه انتظام هر جامعهاي را از هم ميگسلد و به تباهي ميکشاند. به عنوان مزاح عرض کنم که فرض کنيد بخواهيم يک تصميم مهم نظامي يا اقتصادي بگيريم و با اعتقاد تام، در استعلام و استفسار از ديوان رند شيراز، خواجه حافظ، با اين بيت مواجه شويم که: مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار بگذارند و خم طره ياري گيرند در نتيجه بايد آن تصميم را تعطيل کنيم و به کاري که خواجه ميفرمايد، مشغول شويم! چند سالي است که به مولوي، نه در ايران بلکه در سراسر جهان توجه فراواني ميشود. به نظر ميرسد آنچه بيش از هر چيز توجه مردمان را به مولوي جلب کرده است، کمرنگ شدن معنويت در دنياي کنوني باشد. هر چند نميتوانيم پيشرفتهاي دنياي نو را انکار کنيم، اما از سويي هم نميتوانيم از نياز انسان مدرن به نوعي معنويت غفلت ورزيم. باز بايد در نظر داشته باشيم که اين معنويت به گونهاي در تقابل با عقلانيت و زيست عقلاني نباشد. بيشتر ميخواهم گفتگو را با اين موضوع ادامه دهيم که چگونه ميتوان عقلاني زيستن و معنوي زيستن را همگام با هم به پيش برد؟ و ديگر اينکه، کارکرد عرفان و ادبيات عرفاني را در اين زمينه چگونه ارزيابي ميکنيد؟ درباره بخش نخست پرسش شما بايد عرض کنم که اقبال غرب به مولانا، صرفا به دليل خلأ معنوي و تشنگي روحاني نبوده و تقليل مسأله به اين پديده، کمي کودکانه به نظر ميرسد. بله، اين درست است که غرب روزگار دشوار و غربت گزندهاي را در دوران مدرن پشت سر گذاشته و اکنون در عصر پسامدرن با نقد و نفي همه فراروايتهاي ديني، فلسفي و علمي ميکوشد تا جايي هم براي معنويت دست و پا کند، ولي معنويت پسامدرن نسبت نزديکي با معنويتهاي اديان غربي (يا همان اديان ابراهيمي) ندارد و بيشتر ريشه در بنيانهاي معنوي شرق مثل هند و چين و ژاپن دارد: نوعي ترانس فيزيک با مفروضات روان شناختي و فارغ از پيشفرضها و پيششرطهاي ديني و همين طور سبکبار از تقيد به قداست و امور مقدس، يک نوع معنويت که آموزه اصلي آن کسب فراغت و آرامش مخاطبان در همين جا و همين اکنون است و خيلي دغدغههاي فرجام شناختي اديان در آن منظور نميشود و خيلي صفات ديگر. وقتي پاي مولانا هم به ميان ميآيد طبيعي است که انسان مدرن دست به گزينش ميزند و فقط به اشعاري رجوع ميکند که خصوصياتي را که عرض شد داشته باشند. بعد هم با خوانشي نو و تفسيري مطابق احوال و اوضاع موجود خود، از آن اشعار حظ و لذت ميبرد. شکي نيست که در کنار اين جريان، بخشي از پژوهشهاي آکادميک و مولوي پژوهيهاي جدي و عميق هم در غرب رخ داده که حقيقتاً قابل تقدير است. کسي نميتواند مولانا را بشناسد، اگر نيکلسون و ويليام چيتيک و چند تن ديگر از مستشرقان را فراموش کند. هم در تصحيح و نسخه پژوهي، هم در ترجمه و بعضا در تفسير شعر مولانا انصافا کارهاي ارزشمند اما انگشتشماري در غرب انجام شده، ولي اين قابل تعميم دادن به کليت درک و فهم غربيان از مولانا نيست. ضمن اينکه سخن درباره اين سؤال بسيار است که آيا غرب يک کليت يکپارچه است که بشود درباره آن کلي صحبت کرد؟ منظور از غرب چيست؟ غرب اقليمي، يا اصطلاح مبهم غرب فرهنگي؟ و.... درباره بخش دوم سؤال هم بايد گفت که در نگاه اول، جمع بين عرفان و زندگي عقلاني شايد متناقض به نظر بيايد، ولي من فکر ميکنم ورود و حضور عرفان در زندگي خصوصي و فردي انسانها هم باعث تقويت روح معنويت در آنان ميشود و هم باعث گسترش روح مدارا و احترام به عقايد ديگران و انساندوستي. مگر نه اينکه بر سر در سراي عارفان ما نوشته شده بود : «هر که بدين در درآيد نانش بدهيد و از ايمانش مپرسيد، كه آن که در درگاه خداوند به جان ارزد، در خانه بوالحسن (خرقاني) به نان ارزد»؟ مگر نه اينکه عارفان ما ميگفتند که «اگر از خاور تا باختر عالم خاري در پاي کسي فرو رود، گويا آن خار در چشم و دل من فرو رفته است»؟ اينها درسهاي بسيار مهمي است و گمان ميکنم هم به عقلانيت زندگي کمک کند هم به معقوليت آن. به خاطر دارم همين چند ماه قبل که در ايران به سر ميبرديد، يک بار روز درباره داستان «رستم و اسفنديار» با هم صحبت ميکرديم و شما از يافتهها و پژوهشهاي تازه خود درباره اين داستان سخن ميگفتيد. نکتههاي مهمي در سخنان شما وجود داشت که ميتواند ما را به انديشيدن درباره فرهنگ و ادبيات گذشته مان وادارد. ميخواستم درباره داستان «رستم و اسفنديار» و پژوهشهايي که در اين زمينه داشتهايد، صحبت کنيد. بله. از يادآوري شما سپاسگزارم. مسأله تصفيه و استخراج عناصر فرهنگي ميتواند يکي از مهمترين دغدغههاي هر فرهنگ پژوهي باشد. اسطوره يکي از نيازهاي هميشگي انسانها بوده و هست.فقط ممکن است ظاهر اساطير فرق کند، ولي روح حاکم همان است. اگر به تشابهات و توازيهاي بيشماري که ميان قهرمانان افسانهاي اساطير باستان و شخصيتها و قهرمانان کارتونها و کتابهاي کميک روزگار مدرن و پسامدرن وجود دارد نگاه کنيد، منظور بنده بهتر فهميده ميشود. مثلاً ببينيد که سوپرمن چقدر شبيه آپولو و گاهي شبيه هرکول است. بتمن شبيه آشيل، و اسپايدرمن شبيه مرکوري است. جالبتر اينکه اين اسطورههاي مدرن در برخي اوصاف اخلاقي، کپي اساطير حقيقياند، شکيبايي و قدرت تحمل بالا، رقيب بودن براي رابين هود و شاه آرتور و خيلي شباهتهاي ديگر ما را به اين نکته متفطن ميسازد که حقيقتاً مدرنيته پيوند بسيار نزديکي با ريشههاي باستاني و سنتي خود دارد و آدمي در همه شرايط تاريخي ناگزير از خلق اسطوره و افسانه بوده و خواهد بود و جادو و اسطوره هيچوقت جهان را بدرود نخواهد گفت. خيلي از تشابهات معنوي در اساطير جهان وجود دارد که ما را به آن روح و گوهر مشترک موجود در همه آنها هدايت ميکند و البته در اين تحقيقها ميتوان وجوه تمايز و برتري برخي از اساطير را پيدا کرد. مثلاً در همين داستان رستم و اسفنديار که به آن اشاره کرديد ميبينيد که اسفنديار به ضربت تير گز که به چشمانش اصابت کرده ميميرد. اسفندياري که رويين تن است و تنها نقطه آسيبپذير وي چشم است. اما وقتي در اساطير ديگر مثلا «سامسون و دليله» جستجو ميکنيد ميبينيد که مثلا موي سامسون (يا به قول کتاب مقدس: شمشون يا شمعون) نقطه ضعف اوست يا در اسطوره آشيل، پاشنه وي نقطه ضربه پذير وجودي اوست. اين که چرا درگاههاي نفوذ مرگ در تن روئينتنان متفاوت است، ميتواند موضوع بحثي دلکش و بديع شود. مثلاً به نظر ميرسد که حکمت ايراني تفاوتش حتي در اساطير با حکمت و فرزانگي ساير ملل از همين نکات اساطيري هم قابل تشخيص است. چشم يکي از مهمترين و شايد بشود گفت مهمترين محل دريافتها و بصيرتهاي جهان است و از طرف ديگر آيينه وجودي و پاسبان دل آدمي(همان چيزي که باباطاهر ميگفت که «هر چه ديده بيند، دل کند ياد» و راه رهايي از دل را يافتن درماني براي چشم ميدانست). فردوسي حکيم ميخواهد به ما بگويد که مشکل اسفنديار در نوع نگاه وي به جهان است نوع درک و دريافت و خواهشهاي او از جهان، زيادهخواهي و قدرتطلبي نه چندان اخلاقي اسفنديار و ديگر نگاههاي ناصحيح به هستي و پيرامون، مشکل اسفنديار است و چشم تنها پنجره و دريچهاي ست که نماد نگاه و بصيرتهاي آدمي است. در نتيجه فردوسي صلاح را در اين ميبيند که با پرتاب تير گزي که سيمرغ، مرشد معنوي رستم، به وي تعليم داده، چشمان اسفنديار را هدف گيرد تا با فرو بستن اين چشمها او را به تأمل و مراقبه دروني و به قول عارفان شرقي، گشايش دروني «چشم سوم» دعوت کند. اما در داستان آشيل اين نقطه آسيبپذير، پاشنه پا معرفي شده يا در اسطوره زيگفريد، کمرگاه و... به راحتي ميتوان تفاوت و تمايز نگاه حکيمانه فردوسي و ايراني را در تشخيص نقطه آسيبپذيري انسان فهم کرد. البته جاي گله از کساني که در بحثهاي خود به جاي نقطه آسيب پذير فرد يا حزب يا حاکميت ميگويند «پاشنه آشيل»، همچنان باقي است. چرا نگوييم: «چشم اسفنديار»؟. اين خيلي سزاوارتر و حکيمانهتر است. جوانان ايراني با کتابهايي مانند شاهنامه فردوسي، بوستان و گلستان سعدي، مثنوي مولوي و ... کمتر سروکار دارند. اما رمانهاي ايراني و خارجي، کتابهاي روان شناسي و ... را بيشتر مطالعه ميکنند که البته کارهاي شايستهاي هم هست، ولي کتابهايي که نام بردم هم خالي از داستانهاي جذاب و خواندني، نکتههاي کاربردي و اخلاقي و... نيستند، اما چون متعلق به روزگاران کهن هستند شايد چندان جدي گرفته نميشوند. به نظر شما چه بايد کرد؟ آيا پژوهشها و مطالعات تطبيقي در اين باره ميتواند راهگشا و سودمند باشد؟ شايد نتوان در اين مجال اندک پاسخي درخور براي اين پرسش يافت و البته آنچه بنده ميگويم دلايل قطعي و يگانه حضور اين پديده نيست، ولي به هر حال شايد براي برخي از مخاطبان، راهگشا و قابل تأمل باشد. کتابهاي کلاسيک ما در حوزههاي تاريخ،عرفان، فلسفه، اخلاق و ساير حوزهها اولاً در برقراري ارتباط با مخاطبان به لحاظ زبان پيچيده و مغلق خود، ناتواناند. برخي از کتابهاي عرفاني مثل فصوص الحکم و... را سالها بايد وقت گذاشت تا از ظواهر الفاظ به برخي از معاني آن پي ببريم. آن هم اگر فهم دقيق منظور چند لايه امثال ابن عربي و ديگر عارفان و فيلسوفان ما ممکن باشد! انسان معاصر ما نسبت به زمان به معناي دقيق کلمه صرفهجو و حساس است و کمتر موردي را ميتوان پيدا کرد که به خاطر کشفي نو در اثري عرفاني کسي ده سال عمر بگذارد. تازه معلوم نيست که آن کشف، گرهي را از کار فروبسته وي بگشايد يا خير. شيوه بيان و به ويژه نثر خشک و پر پيچ و خم اين کتابها ديگر خيلي باب طبع انسان معاصر نيست. از طرف ديگر يک نکته بسيار مهم ديگر که برخي از روشنفکران معاصر ما هم به آن ارجاع دادهاند، به خصوص درباره متون عرفاني کلاسيک، اين است که اين آثار، در عين حال که يک تبيين و توصيف درخشان و چشمگير از وضعيت ايدهآل و آرماني انسان عرضه کردهاند، با اين همه در رفتار شناسي و روانشناسي سلوک و سالکان توفيق بسيار اندکي داشته و حقيقتا جاي بسياري از مباحث روانشناختي در اين کتابها خالي است.تأکيد بيش از حد بر اراده و همت سالک، بدون نشان دادن راههاي کاربردي روانشناسانه و رفتارشناسانه و بدون توجه به تفاوتهاي فردي، ژنتيکي و تيپولوژيهاي متنوع انساني از عمدهترين ضعفهاي آثار عرفاني کلاسيک ماست. البته استثناهايي هم وجود دارد، ولي آنقدر اندکند که به يک قاعده و جريان روشمند بدل نشدهاند. در رمانهاي عرفاني خارجي که شما اشاره کرديد برخي از اين نقصها برطرف شده و در واقع در کليت آن رمان ميتوان يک برنامه سلوک را در قالبي مخاطب پسند و زباني قابل فهم مشاهده و دنبال کرد. اينجا من کاري به صدق و کذب يا صحت و سقم اين برنامههاي سلوک و مطابقت آن با شريعت ندارم.نويسندگان اين کتابها هم، خيلي خود را مقيد و معتقد به دين خاصي نميدانند و البته از نظر خودشان يک معنويت فراديني بر آثار آنان حاکم است. اين معنويت هم عصاره و چکيده مشترکات اديان مختلف است و هم در آن حوايج انسان مدرن بخصوص عقلانيت لحاظ شده است. به نظر ميرسد که کتابهاي عرفاني ما نياز به يک بازنويسي جدي دارند و اگر قرار است که با ديگر رقيبها و بديلهاي عرفاني موجود در جهان رقابت کنيم، بايد هم نقاط ضعف آثار خود را دريابيم و هم به دور از پيشداوريهاي عجيب و غريب و مدعيات بيدليل، نقاط قوت ساير مکاتب عرفاني را الگو و مورد توجه قرار دهيم تا بتوانيم از ميان آثار بسيار پرمحتواي عرفان ايراني ـ اسلامي آثاري درخور براي مخاطبان مشکل پسند روزگارمان فراهم آوريم. محمد صادقي codex21x page25 |
PDF صفحات روزنامه
Ettelaat International



آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي
تلفن : 29999
22258022 : فاكس
Ettelaat Newspaper
Tehran Mirdamad Boulvard
Tel : 009821 29999
Fax : 009821 29999
email: ettelaat@ettelaat.com






































84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور




PDF صفحات نيازمنديها
PDF صفحات ضميمه


